در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم، اندیشههای مربوط به علم در تغییر دایم بودند و نظریههای بدیل شامل نظریههای تندروانه فزونی یافته بودند. جامعهشناسی مدعی جانشینی یا «رشتهٔ جایگزین» فلسفهٔ علم بود. علم، عملی اجتماعی است. بنابراین بهنظر میرسد رشتهای که ما میبایست برای فهم این امر واقع به آن بپردازیم جامعهشناسی، یعنی مطالعهٔ عمومی ساختارهای اجتماعی بشری، است. اخلاق علم بدون جامعهشناسی علم بیمعناست. «جامعهشناسی علم» در اواسط سدهٔ بیستم پدید آمد. بنیانگذار این رشته، و چهرهای که سالها در این زمینه کانون توجه بود، رابرت مرتن بود. «جامعهشناسی علم مرتنی» دربنیاد همان جامعهشناسی متداول بود که دربارهٔ ساختار علم و تکامل تاریخی آن بهکار بسته شده بود.
مرتن استدلال میکرد که نظام پاداش علمی اغلب برای تشویق و ترغیب اندیشههای نوآورانه و مبتکرانه، که بهخودیخود چیز خوبی است، کار میکند. ولی این دستگاه ماشینوار ممکن است به-درستی کار نکند، بهویژه هنگامی که آرزوی کسب پاداش در مخیلهٔ دانشمند بر هر چیز دیگری غالب شود. تقلب، انتحال [دزدی علمی]، بُهتان و افترا، رفتارهای «منحرفی» هستند که از این راه نتیجه میشوند. مرتن بر این باور بود که تقلب در میان این رفتارها بسیار نادر است، دزدی علمی شیوع بیشتری دارد و بهتان و افترا ازهمه بیشتر شایع و رایجاند. تقلب بسیار نادر است زیرا دانشمندان در میان خودشان سخت از اندیشههایشان مراقبت میکنند و این امر پارهای ناشی از جاهطلبی آنان و پارهای نیز ناشی از شکاکیت سازمانیافته است. دزدی علمی نیز گاهی روی میدهد ولی بهتان و افترا معمولترین کاری است که در رفتارهای منحرف دانشمندان رقیب دیده میشود. به عبارت دقیقتر آنچه که ما میبینیم شکل خاصی از افتراست که با سازمان پاداش پیوند دارد، یعنی: اتهام دزدی علمی. این اتهام بسیار شایعتر از دزدی واقعی است و با اخلاق علم پیوند تنگاتنگی دارد. هنگامی که بهنظر میرسد دو دانشمند همزمان به اندیشهای دست یافتهاند، آسان است و اغلب مفید فایده نیز هست که کسی باکنایه چنین ادعا کند که اگرچه کشف من قانونی و بنابراین پذیرفتنی است ولی چندان تصادفی و اتفاقی هم نیست که پروفسور Z از چیزی بسیار مشابه تقریباً در همان زمان پرده برداشته است. گذشته از این، پروفسور Z یادداشتهای متعددی طی سخنرانی غیررسمیای که چند ماه پیش ایراد کردم برداشته و در خلوت، یکی از دانشجویان پیشین مرا در تنگنا گذاشته و از او سؤالهایی کرده و خواسته است بداند که ما چگونه موفق شدهایم که … (و غیره و غیره). پروفسور Z، یا هوادارن او نیز درمقابل به همین شیوه پاسخ میدهند.
جامعهشناسی علم مرتن را اغلب همچون سبک «قدیمی» جامعهشناسی علم میشناسند، یعنی سبکی که حدود سی سال پیش کنار گذاشته شده است. ولی بعضی اندیشههای سودمند در جامعه-شناسی مرتن، بهویژه در تحلیل او از نظام پاداش در علم، هنوز وجود دارند. وانگهی جامعهشناسی در سنت مرتنی همچنان به راه خود ادامه میدهد، البته نه با آن شدت و حدت و جاذبهای که در ره-یافتهای جدیدتر مییابیم.
جامعهشناسی علم دگرگون شد، توسعه پیدا کرد و در دههٔ ۱۹۷۰ به اوج رسید. در این دوره محک و معیاری هست که برپایهٔ آن کار جامعهشناسی «قدیم» از «جدید» اغلب جداشناخته میشود. کار قدیمتر خواستار آن بود که ساختار اجتماعی و جایگاه اجتماعی علم را چونان کل توصیف کند ولی تلاش نمیکرد باورهای اجتماعی خاص را ازدیدگاهجامعهشناسانه توضیح دهد. در رهیافت جدیدتر جامعهشناسان تلاش کردهاند روشهای جامعهشناسانه را در توضیح اینکه چرا دانشمندان چنین و چنان باورها را دارند، چرا دانشمندان چنین و چنان رفتار میکنند و اینکه چگونه تفکر و عمل علمی طی زمان دگرگون میشود، بهکار برند.
مشهورترین طرح در این شکل نوین از جامعهشناسی علم، برنامهٔ نیرومند (strong program) در جامعهشناسی شناخت علمی است. این طرح را گروهی میانرشتهای که کانون فعالیت آنان در ادینبوروی اسکاتلند بود در دههٔ ۱۹۷۰ پی افکندند و پیشآهنگان آن (تا اندازهای) بری بارنز و دیوید بلور بودند. اندیشهٔ اصلی و اساسی برنامهٔ نیرومند «اصل تقارن» (symmetry principle) است. «اصل تقارن» میگوید که هرگونهای از باورها و رفتارها را میبایست با کاربست تبیینهایی یکی و همان بررسی کرد. بهویژه، ما نباید تبیینهای یکسره متفاوتی بهدست دهیم درباره-ی باورهایی که گمان میکنیم صادقاند و باورهایی که گمان میکنیم کاذباند. ارزیابی خود ما از هر اندیشهای نمیبایست بر نحوهٔ تبیین ما از تاریخ و نقش اجتماعی آن اندیشه اثر بگذارد.
هنگامی که اصل تقارن را دربارهٔ علم بهکار بندیم به ما میگوید که باورهای علمی حاصل همان گونههای کلی نیروهایی است که باورهای دیگر را پدید میآورند. دانشمندان طبقهٔ ویژهای از اندیشمندان ناب بیطرف نیستند که به چیزی جز دادههای واقعی و منطق توجه نمیکنند. مردمان از هر طبقه و از هر صنف در جامعههایی زندگی میکنند که هنجارهای پذیرفته شدهٔ محلی و اجتماعیای برای تنظیم و ترتیب دادهها دارند- یعنی، هنجارهایی برای تأیید دادهها، هنجارهایی برای اِعمال مخالفت و هنجارهایی برای پی بردن به اینکه به چه کسی باید گوش فراداد و چه کسی را باید نادیده انگاشت. این هنجارها غالباً عادتهایی ظریف و نامحسوساند نه قاعدههایی که آشکارا بیان گردند. هرچند آسان است چنین نوشت که گویی «برنامهٔ نیرومند» منظومهای ثابت و یکدست بوده است، این برنامه تنوع و تکثر فراوانی دربر دارد. وانگهی برنامهٔ نیرومند تنها نوع جامعهشناسیای نیست که در این دوره پدیدار شده است. درست همانگونه که برنامهٔ نیرومند تبیینهای اجتماعی پیشین دربارهٔ علم را در دههٔ ۱۹۷۰ بهکناری نهاد، خود او نیز تااندازهای در دههٔ ۱۹۸۰ به کناری نهاده شد.
پس از این لازم است به دو اثر بسیار پرآوازه در زمینهٔ جامعهشناسی علم اخیر نگاهی بیافکنیم. اثر نخست کاری تاریخی از دیدگاه جامعهشناسانه است نه جامعهشناسی محض، یعنی: کتاب استیون شِیپین و سایمون شفر به نام لوایتان و تلمبهٔ هوا (۱۹۸۵)؛ اثر دوم مناقشهبرانگیزتر است؛ این اثر بهسبب دگرگونی مهمی که در جامعهشناسی علم روی داد حایز اهمیت بود: زندگی آزمایشگاهی نوشتهٔ برونو لهتورو استیوان وولگار (۱۹۷۹). این کتاب که پیش از لوایتان منتشر شد در نوع خود چونان اثری پیشگام شهرت پیدا کرد.
لوایتان دربارهٔ پیدایش علم آزمایشی در سدهٔ هفدهم انگلستان بحث میکند. پیدایش این پدیده بهسبب فهمی که از علم در ما پدید آورده، و بهسبب سهم تاریخی آن در برقرار کردن ساختار اجتماعیای که علم دارد و نیز بهسبب بازنمودن این ساختار بهشیوهای مشخص و معین همچون امری اساسی دارای حد اعلای اهمیت شناخته میشود. این کتاب برروی مناقشهٔ میان رابرت بویل، رهبر علم آزمایشی نوین، و تامس هابز تمرکز میکند. هماکنون از تامس هابز بیشتر همچون فیلسوفی سیاسی یاد میکنند (کتاب لوایتان که هابز آن را در سال ۱۶۶۰ منتشر کرد و شیپین و شفردر عنوان کتاب خود به آن اشاره میکنند اثری سیاسی بود)، ولی هابز همچنین به مناقشههای علمی نیز میپرداخت. جنگ میان بویل و هابز «نبرد علم دربرابر دین» یا چیزی شبیه آن نبود، بلکه جنگ برسر پارهای مسألههای علمی خاص و برسر شکل صحیح کار علمی و استدلال بود. در این نبرد بویل به پیروزی رسید.
بر طبق دیدگاه شیپین و شَفر آنچه از این دوره و به ویژه از کار بویل برآمد، شیوهٔ تازهای از کاربرد مؤثر تجربه دربارهٔ پژوهش نظری بود. بویل و پیرواناش تصویر تازهای بهدست دادند از آنچه که می-بایست موضوع پژوهش سازمانیافته و مناقشه باشد و اینکه چگونه میبایست این مناقشهها را حل و فصل کرد. انجمن پادشاهی لندن (Royal Society of London The) که در سال ۱۶۶۰ به-دست هوادارن بویل پی افکنده شد مظهرِ سازمانی این رهیافت تازه بود. رهیافت بویل بدل به تنها الگوی علم در اواخر سدهٔ هفدهم نشد، ولی به الگویی بسیار مهم بهویژه در انگلستان بدل شد. در این دوره تفاوتهای کاملاً آشکاری در «سبک» علمی کشورهای اروپایی برجا بود. (و بسیاری بر این باورند که این تفاوتها [هنوز] یکسره ازمیان نرفته است). اندیشههایی که در بالا از آن یاد شد، اندیشههای عمده در لوایتان و تلمبهٔ هوا هستند.
هماکنون به اثر مشهور دیگری در جامعهشناسی علم میرسیم، یعنی زندگی آزمایشگاهی نوشتهٔ له-تور و وولگار (۱۹۷۹). در اواسط دههٔ ۱۹۷۰، برونو لهتور چند سالی را به بازدید از آزمایشگاه زیستشناسی مولکولی در مؤسسهٔ سالک واقع در سندیهگو گذراند. لهتور همچون ناظری جالب-توجه که دربارهٔ زیستشناسی مولکولی بسیار کم میدانست به آنجا رفتوآمد میکرد. درمدتی که لهتور آنجا بود، آزمایشگاه موفق به انجام کاری شد که به جایزهی نوبل انجامید؛ آنان ساختار شیمیایی هورمونی را که دستاندرکار تنظیم رشد آدمی بود کشف کردند. لهتور کتاب زندگی آزمایشگاهی را، همراه با استیوان وولگار، در توصیف کار آن آزمایشگاه نوشت.
لهتور و وولگار در شرح خود بسیاری از نکتههایی را که هر توصیف متعارفِ کار علمی برروی آن تمرکز میکند نادیده گرفتند. آنان چگونگی شناخت ما از هورمونها را نادیده گرفتند؛ آنان شیوههایی را که برپایهٔ آن، روشهای آزمایشی در این زمینه میتوانند ساختارهای شیمیایی بدیل را تشخیص دهند نادیده گرفتند؛ آنان این امر را که چگونه این کشف تازه با بقیهی زیستشناسی جفت و جور میشود نادیده گرفتند. بهجایآن، لهتور آزمایشگاه را ازرویعمد بهشیوهای سطحی و مستقل از جنبههای دیگر مینگریست. آزمایشگاه گونهای ماشین بود که از یک سوی آن، مادههای شیمیایی، جانوران کوچک و انبوهی کاغذ سفید وارد میشدند و از سوی دیگرِ آن مشتی کاغذِ چاپ شده- یادداشتهای روزانه و گزارشهای فنی- بیرون میآمدند. درمیان این دو، فراروندهای متعدد و متنوعی دستاندرکار بودند، فراروندهایی که تودهای انبوه از مادههای خام را به فرآوردههایی پیچیده و کاملشده تبدیل میکردند. لهتور بر این باور بود که هدف مجموعهٔ این فراروند این است که ادعاهای علمیای را برگیرد و ساختارهای «مؤیدی» را درپیرامون آن برسازد تا بدینراه سرانجام چونان امرهای واقع درنظر گرفته شوند. مرحلهٔ اصلی در این فراروند پوشیده نگه داشتن کار آدمی دربارهٔ تبدیل چیزی به امر واقع است؛ تبدیل چیزی به امر واقع عبارت است از آنکه چیزی را چنان بسازیم که بهنظر رسد فرآوردهای ساختهٔ دست آدمیزاده نیست بلکه مستقیم بهدست طبیعت داده شده است.
رهیافت لهتور که وامدار فلسفهٔ فرانسوی، جامعهشناسی و نشانهشناسی است گاهی نظریهٔ «شبکه-ی عامل» (actor-network) نامیده میشود. [برطبق رهیافت لهتور] کاری که جامعهشناس انجام میدهد مطالعهٔ ساختار ظریف نیروهای انگیزانندهٔ درونی کار علمی، بهویژه مناقشه و مباحثه برسر چیزهای برقرار و پذیرفته شده است. جامعهشناس داستان را با مسلم گرفتن «فشارها» یا «علقهها» ی اجتماعی بهطورکلی آغاز نمیکند، وانگهی «طبیعت» یا جهان واقع را نیز مسلم فرض نمیکند. به-جایاین، هم «جامعه» و هم «طبیعت»، فرآوردهٔ حل و فصل مناقشههای علمی نگریسته میشوند و نه انگیزانندهٔ آن (Latour ۱۹۸۷). آنجاکه فلسفهٔ سنتی تجربهگرایانه علم را «انگیختهٔ داده-ها» میداند و برنامهٔ نیرومند علم را «انگیختهٔ علقهها»، لهتور کار علمی را بهخودیخود چونان عامل انگیزاننده مینگرد.
جامعهشناسان علم چه در کارهای تندروانهٔ خود و چه در کارهای محتاطانهتر خود در نیمهٔ دوم سدهٔ بیستم مایل بودند تصویری نامعمول از علم را القا کنند. در این تصویر عنان علم سراسر به-دست گزینشهای جمعی بشری و گرایشهای اجتماعی است. نیروهای انگیزانندهٔ علم عبارتند از مناقشهها، رفع اختلافها، سلسلهمراتبها، نابرابریهای قدرت و …. چنین بهنظر میرسد که در این تصویر، اثرپذیری باور علمی از ساختار واقعی جهان مورد تحقیق هیچ جایگاهی ندارد. البته دانشمندان اغلب میپذیرند که جهان واقعی قید و بندهایی را بر باورهای ما تحمیل میکند. ولی مشاهدههای جزئیای که هر فرد ممکن است داشته باشد همواره چنان در معرض تفسیر و تعبیر و بازنگری و بازسازی و پالایش و چالشاند که نمیتوانند [روند] دگرگونی باور یا نظریهای را هدایت کنند. آنچه که رویدادهای علمی را موجب میشود- آنچه که موجب میشود مردم نظریهای را بهجای نظریهای دیگر باور کنند- کنش و واکنش نیروهای اجتماعی است. اندیشههایی که در جامعهشناسی علم مطرح شدند رابطهای تنگاتنگ با اخلاق علم دارند. پس از این زمینهٔ تاریخی-جامعهشناختی به مطالعه کتاب اخلاق علم میپردازیم.
۲. طرح کلی کتاب اخلاق علم
در طول دهة پیش دانشمندان، عموم مردم و سیاستمداران بیش از گذشته به اهمیت اخلاق در پژوهشهای علمی پی بردهاند. جریانهای گوناگونی در بروز این توجه فزاینده تأثیرگذار بودهاند. نخست اینکه، مطبوعات دربارة مسائل اخلاقی برآمده از علم خبرهایی را منتشر میکنند، خبرهایی از قبیل آزمایشهای سرّی دولت ایالات متحده بر روی انسانها در طول جنگ سرد، مهندسی ژنتیک، پروژة ژنوم انسان، مطالعات راجع به بنیان ژنتیکی هوش، شبیهسازی حیوانات و جنین انسان و افزایش دمای زمین. دوم اینکه، دانشمندان و مقامات دولتی نمونههایی از کژرفتاری اخلاقی و رفتارهای اخلاقاً مسئلهساز را در وجوه گوناگون تحقیق بررسی، مستند و دربارة آنها حکم صادر کردهاند، و کمبود ملموس اخلاق در پهنة علم ثبات و تمامیت تحقیق را تهدید کرده است. این موارد شامل اتهاماتی چون سرقت ادبی، کلاهبرداری، نقض قانون، سوءمدیریت بودجهها، بهرهکشی از زیردستان، نقض مقررات راجع به DNA نوترکیب، تبعیض، تضاد منافع و مشکلاتی با آزمایشگاه جنایی افبیآی بودند. بهرغم افزایش مدارک دال بر تحقیقات غیراخلاقی، هنوز دادهها حاکی از این هستند که فراوانی کژرفتاری در علم در مقایسه با فراوانی کژرفتاری در دیگر حوزهها، از قبیل تجارت، پزشکی یا حقوق، بسیار پایینتر است.
سومین دلیلی که بر ضرورت اخلاق میافزاید این است که وابستگی متقابل و روزافزون علم به صنعت و تجارت موجب شده است ارزشهای تجاری با ارزشهای علمی در تعارض قرار بگیرند. این تعارضها دغدغههایی را دربارة تأمین بودجة علمی، همتاداوری، صداقت علمی، مالکیت دانش و اشتراک منابع پدید آورده است. دانشگاهها دربارة دانشمندانی ابراز نگرانی کردهاند که از تسهیلات آنها برای انجام تحقیقات مخفیانه در خدمت صنعت خصوصی یا نفع اقتصادی شخصی استفاده میکنند. در برخی موارد، دانشگاهها با شرکتهای تجاری و افراد چالشهای مفصّلی را در دادگاهها بر سر حق ثبت اختراع و حق مالکیت معنوی داشتهاند.
بسیاری از دانشمندان معتقدند که در حوزه علم هیچ مسئلة اخلاقی قابل توجهی پیش نمیآید، زیرا از دید آنان علم] امری [«عینی» است. علم دربارة امور واقع تحقیق میکند، روشهای عینی بهکار میگیرد و شناخت و اجماع میآفریند. از سوی دیگر، اخلاق متضمن مطالعة ارزشهاست، روشهای ذهنی به کار میگیرد و صرفاً آفرینندة عقیده و اختلافنظر است. از این رو، ضرورتی ندارد که دانشمندان خود را در اجرای پژوهشها یا در تدریس علوم درگیر مسائل اخلاقی کنند. البته، دانشمندان، در مقام عضوی از جامعه، بهناچار با مسائل اخلاقی مواجه میشوند. اما، لزومی ندارد که در مقام عضوی از جامعة علمی به این مسائل بپردازند. مسلماً، دانشمندان باید برطبق استانداردهای اخلاقی عمل کنند، اما این قواعد واضح هستند. برای اینکه دانشمندان بدانند که نباید دادهها را جعل یا تحریف کنند، لازم نیست وارد بحثهای فلسفی اخلاقی شوند. لذا، علم در برابر مسائل و ابهامات اخلاقی که سپهرهای دیگر وجود انسان را احاطه کردهاند، پناهگاهی عینی فراهم میآورد.
پس از این مقدمه، نویسنده به مسائل حایز اهمیتی چون نظریهٔ اخلاقی و کاربردهای آن، علم همچون یک حرفه، معیارهای رفتار اخلاقی در علم، عینیت در پژوهش، مسائل اخلاقی در انتشار آثار علمی، مسائل اخلاقی در آزمایشگاه، دانشمند در جامعه، و در پایان نیز در پیوستی جداگانه به مطالعه مواردی واقعی و عملی از مسائل اخلاقی در جامعهٔ علمی پرداخته است.

۱. ملاحظه انتقادی
کتاب اخلاق علم نوشته دیوید بی. رسنیک که در واقع درآمدی است به مسئله اخلاق علم یا بهعبارت دقیقتر، جامعهشناسی اخلاق علم، کتابی است روزآمد و بسیار مفید فایده که مسائل نو و تازهای را مطرح میکند که در پیشرفت و گسترش علوم انسانی و علوم تجربی بسیار اثرگذار میتواند باشد. بااینهمه، ایرادهایی بر ترجمه کتاب حاضر ملاحظه میشود که یادآوری آن خالی از فایده نیست و چه بسا در چاپهای بعدی بتواند بدست مترجمان اصلاح شود. یکی از ایرادهای جدی کتاب این است که مقدمهٔ مترجم و حتا مقدمه نویسنده کتاب اصلی نیز جایش در سرآغاز کتاب خالی است. کتاب را که باز میکنیم یکراست وارد مباحث اصلی اخلاق علم آن هم در بستر و زمینهای غربی آن می-شویم. مسئله اخلاق علم مسئلهای زمینهمند و جامعهشناختی است و در هر جامعه مربوط فرق می-کند. مسائل اخلاق علم در ایران با مسائل اخلاق علم در آمریکا تفاوت دارد. البته، شباهتهایی دیده میشود. از این رو، بهتر بود مقدمهای علاوه میشد شامل اینکه هدف از نشر کتاب چیست؟ چه مقصودی را بر میآورد؟ پیامدهای عملی آن چیست؟ چه مشکلاتی را رفع میکند؟ به چه پرسش-هایی میخواهد پاسخ دهد؟ بدون این مقدمه، تقویت بعد فرهنگی دانشگاه اسلامی که در «سخن پژوهشگاه» مطرح شده است نمیتواند محقق شود.
مطلب حایز اهمیت این است که علم درحقیقت عملی اجتماعی است. دانشمندان در شبکهای اجتماعی و زمینهمند از اندیشهها و دادهها به داد و ستد و کنش و واکنش و گهگاه رقابت و سبقت از یکدیگر مشغولاند. این دیدگاه ضرورت اخلاق علم را در عصر حاضر بیش از پیش پدیدار میسازد. ولی واقع امر این است که اخلاق علم نه با اخلاق به خودی خود سر و کار دارد و نه با علم به خودی خود. در اینجا ما نیازمند گونهای جامعهشناسی اخلاق علم هستیم. مسئله اخلاق علم مسئلهای زمینهمند، جامعهشناختی و بسته به سیاق است و در هر جامعه مربوط فرق میکند. مسائل اخلاق علم در ایران با مسائل اخلاق علم در آمریکا تفاوت دارد. البته، وجوه اشتراک و افتراقی دیده میشود. این نکتهای است که هرچند از نگاه نویسنده کتاب بهیکباره دور نمانده است ولی مترجم کتاب آن را سراسر نادیده انگاشته است.
نکتهٔ دیگری که باید خاطر نشان کرد (هرچند ایرادی است که به نویسنده کتاب باز میگردد نه به مترجم) این است که نویسنده کتاب از همان آغاز نقل قول کردن را آغاز کرده است. بیآنکه نخست دیدگاه مختار خود را بازگو کند و مقصود خود را از تالیف کتاب بیان دارد. نقل قول هرچند در توصیف دیدگاههای گوناگون میتواند سودمند بیفتد ولیگاه میتواند مخل کار علمی صحیح باشد و استقلال نظر نویسنده را مخدوش کند. نویسندگان جدید احساس میکند که هر سخنی را که میخواهند بیان کنند میبایست به کتابی یا مقالهای آن را مستند کنند حتا اگر خود نخستین بار به این اندیشه رسیده باشند. مقاله یا کتاب هرچه بیشتر ارجاعات عریض و طویل داشته باشد موثقتر و معتبرتر به نظر میرسد. این رویکرد چنین القا میکند که اثر بدون ارجاع یا اثری که ارجاعات کمتری در آن داده شده ارزش علمی کمتری دارد، حال آنکه آثار نوآورانه و مبتکرانه درواقع ارجاعات بسیار کمی دارند. بنابراین، هرچند ارجاعات متعدد کاری اخلاقی در علم بهشمار میرود ولی از سوی دیگر این احتمال وجود دارد که مانع نوآوری و آفرینندگی گردد. البته، این ایرادی است که مترجم میتوانست با افزودن مقدمهای مبسوط یا دست کم پینوشتهای مربوط آن را برطرف کند، هرچند چنین نکرده است.
کاستی دیگری که در کتاب ملاحظه میشود این است که بیوگرافی نویسنده کتاب و اینکه رزومه علمی او چه بوده است و در چه بستر اجتماعی پرورش پیدا کرده است و درواقع کتاب را در پاسخ به چه مسئله یا مسائلی نوشته است دیده نمیشود. با اینهمه، کتاب متن روانی دارد و بسیار مورد نیاز جامعه علمی است. امید است که با اتکا به چنین کتابهایی نویسندگان و محققان آثاری بومی که به مسائل و مشکلات اخلاقی و بومی علوم انسانی و تجربی در ایران بدان مبتلاست به رشتهٔ تحریر در آورند.