
نقش غرب در قرائت خشونت آمیز و افراطی از اسلام سیاسی
21 شهريور 1393 ساعت 18:20
آنچه هویت سلفی را بدل به هسته های تشکیلاتی مبارز نمود، بی تردید تلاقی منافع غرب با اندیشه اسلام سلفی بوده است. بی تردید اندیشمندان و استراتژیست های غربی نسبت به غلیان هویت سلفی در جهان اسلام آگاهی داشته و در مقاطع بسیاری تلاش نموده اند تا این ظرفیت را مستقیم و یا غیر مستقیم در جهت منافع راهبردی خود سوق دهند.
به گزارش صاحب نیوز به نقل ازپایگاه تحلیلی- تبیینی برهان، اسلام سیاسی، عنوانی است که به اندیشه ها و شیوه های عملی گروههای اسلامی در عرصه سیاست اطلاق می گردد. لازم به ذکر است شکل گیری اسلام سیاسی به عنوان پدیده ای متاخر به عصر استعمار باز می گردد که طی آن بسیاری از اندیشمندان اسلامی در واکنش به شرایط موجود، و با دغدغه احیای عزت و هویت اسلامی، جریان احیاگری اسلامی را آغاز نمودند. اما مطالعه روند تحولات فکری و شیوه عمل جنبش های اسلامی، نشان می دهد که؛ در سی سال اخیر بسیاری از اسلام گرایان به گرایش های خشونت آمیز و قرائت های افراطی از اسلام روی آورده اند. نتیجه این امر گسترش فعالیت های تروریستی و انتحاری و نیز اعلام موجودیت گروههای متعددی چون؛ لشکر جنگوی، طالبان، القاعده، النصره، داعش و … بوده است. در این مقاله تلاش داریم به این پرسش بپردازیم که؛ غرب چه نقشی در انحراف اسلام گرایی بسوی قرائت های افراطی داشته است؟
غرب و هویت سلفی-افراطی
“سلفی گری” در معنای اصطلاحی آن، نام فرقهای است که تمسک به دین اسلام جسته، خود را پیرو سلف صالح میدانند و در اعمال، رفتار و اعتقادات خود سعی بر تابعیت از پیامبر اسلام(ص)، صحابه و تابعین دارند.سلفىها خود را پیرو مکتب “اهل حدیث” مىدانند که در عصر عباسیان و پس از اختلاف با عقلانیت معتزلی و کلام شیعی پدید آمدند.البته هرگز سلفی گری به عنوان مذهب مطرح نبود تا اینکه ابنتیمیه دعوت به شیوه سلف را شعار مکتب خود ساخت، و محمد بن عبدالوهاب مسائل ابن تیمیه و نظرات وی را با خشونت پیگیری کرد (عنایت، ۱۳۶۳: ۷). از مهمترین شاخصه های تفکر ابن تیمیه و بالتبع وهابیت موارد زیر است: ۱ – مبارزه با شرک و خرافات و بازگشت به اسلام سلف صالح. ۲ – مخالفت با عقل، فلسفه، اجتهاد، تفسیر قرآن، عرفان و هرگونه نوآوری فکری با عنوان بدعت. ۳ – وحدت خلافت دینی و عربی. ۴ – مخالفت شدید با شیعیان. بدیهی است که هریک از عناوین فوق به لحاظ فقهی پیامدهای خاص خود را دارد که؛ کشتن و به تاراج بردن مال دیگران از جمله آن ها است .
اما اینکه چرا در دوران مدرن، اندیشه ها و افکار وهابی توانسته است برخی اسلام گرایان را بسوی خود جلب نماید، پرسشی بنیادین محسوب می گردد؟ ولیکن اجمالا باید گفت که؛ این غنای نظری و پاسخگویی فکری مکتب وهابیت نبوده، که در گسترش رویکردهای سلفی-جهادی نقش داشته است. بلکه علت این امر را بایستی در تحولات بیرونی و شرایط سیاسی اجتماعی جهان اسلام جستجو نمود. همانگونه که به درستی؛ بنیادگرایی اسلامی را واکنشی به ضعف مشروعیت نخبگان حاکم، عدم اتخاذ رویکردهای سیاسی و اجتماعی درست در بطن جوامع، توزیع بد و نامتوازن ثروت در نتیجه سوء حکومت، و شکاف اجتماعی و تضاد طبقاتی می دانند. در همین راستا در واکنش به بحران های سیاسی اقتصادی در جهان اسلام، پدیده بنیادگرایی سلفی، که از اندیشه وهابی(عربستانی)-سلفی(مصری) ارتزاق می کرد، در افق سیاسی جهان اسلام نمایان شد.
ژاک برک در تحلیلی که از نوبنیادگرایی اسلامی دارد، ناتوانی کشورهای اسلامی را در ارائه مدل هایی متناسب با عصرتکنیک و تمدن در قرن بیستم، زمینه ساز افراطی شدن آنها می داند. وی مهم ترین دلیل درونی را توقف اجتهاد، و سرکوب حرکت های اصلاحی، به نام مبارزه با بدعت می داند. در چنین وضعیتی آن بخش از اقشار اجتماعی که تمسک به اصول جهانی مدرنیته برای آنان هویت بخش نیست و از سوی دیگر بنیاد های ملی و دینی اجتهادی برخوردار نیستند، این آمادگی را مییابند که در معرض جاذبههای ایدئولوژیها بنیادگرا قرار گیرند. این امر در کنار تعاملات استعمار گرانه تاریخی غرب در جهان اسلام باعث می شود رهبران جنبشهای بنیادگرا اسلامی بسوی قرائت های سلبی و خاص از اسلام روی می آورند و برخورد خشن را برای نیل به اهداف خود تجویز می کنند. لذا اسلامگرایی افراطی همان قدر پدیده مذهبی(وهابی) است، محصول مدرنیته و جهانی شدن نیز می باشد است. الیور روآ نیز در بررسی تروریسم سلفی به مفهومی بنام “سرزمین زدایی از اسلام” اشاره می کند.
به اعتقاد او دینداری خالص اسلامی همواره در فرهنگ ملی یا محلی ریشه دارد و، این نوع دینداری ریشه پدیده تروریسم نیست. شاخه رادیکال اسلامگرایی محصول چیزی است که آن را «سرزمین زدایی» اسلام مینامد یعنی آحاد جوانان مسلمان ریشههای فرهنگی خود را از دست داده و از جامعه کشورهای غیر اسلامی رها شدهاند و این مساله روشن میکند که چرا سر منشاء بسیاری از اسلام گرایان رادیکال غرب است و نه منطقه خاورمیانه .
در یک جمع بندی باید گفت؛ گسترش فقر اقتصادی و حاکمیت استعمار در دنیای اسلام سبب گردیده است تا بخشی از جوانان مسلمان رجعتی واپس گرایانه به اندیشه های وهابی-سلفی داشته باشند. این واپس گرایی، در دو مقطع تجاوز شوروی به افغانستان در ۱۹۸۰م، جنگ اول خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ و نهایتا اشغال عراق در سال ۲۰۰۳، به دلیل حضور نظامی دنیای غرب در دارالسلام نمودهای عینی پیدا کرده و سرمنشا شکل گیری گروههای تروریستی گردیده است.
آنچه هویت سلفی را بدل به هسته های تشکیلاتی مبارز نمود، بی تردید تلاقی منافع غرب با اندیشه اسلام سلفی بوده است. بی تردید اندیشمندان و استراتژیست های غربی نسبت به غلیان هویت سلفی در جهان اسلام آگاهی داشته و در مقاطع بسیاری تلاش نموده اند تا این ظرفیت را مستقیم و یا غیر مستقیم در جهت منافع راهبردی خود سوق دهند.
منافع غرب و شکل گیری گروههای جهادی-افراطی
اما آنچه هویت سلفی را بدل به هسته های تشکیلاتی مبارز نمود، بی تردید تلاقی منافع غرب با اندیشه اسلام سلفی بوده است. بی تردید اندیشمندان و استراتژیست های غربی نسبت به غلیان هویت سلفی در جهان اسلام آگاهی داشته و در مقاطع بسیاری تلاش نموده اند تا این ظرفیت را مستقیم و یا غیر مستقیم در جهت منافع راهبردی خود سوق دهند. اولین مواجهه غرب با اسلام گرایان سلفی، به شکل مشخص به مبارزه مجاهدین افغانستان با اشغالگران ارتش سرخ شوروی در دهه ۱۹۸۰ باز می گردد، آنگاه که آمریکا تصمیم گرفت، افغانستان را به ویتنام شوروی تبدیل کند. به همین دلیل آمریکا سیاست خود را بر حمایت از قاطع از مجاهدین عرب-افغان قرار داده و کشورهای عربی محافظه کار منطقه نیز تبلیغات بسیار وسیعی به راه انداختند که پیرو آن حدود ۵۰ هزار نفر از نیروهای مذهبی و تندروی کشورهای اسلامی برای جهاد به افغانستان اعزام شدند. در واقع برای مبارزه با کمونیسم، میان گروههای مجاهدین عرب-افغان و آمریکا پیوندی استراتژیک برقرار گردید. هدف مهم دیگر آمریکا نیز از دامن زدن به این جنگ و راه انداختن تشکیلات القاعده دور کردن کانون بحران خاورمیانه از منطقه فلسطین و معرفی افغانستان بعنوان کانون جدید توجهات بود.
اما روی دیگر تحولات فوق، آشنایی جریانهای اسلامی شرق و غرب عربی، و تبادل مهارتهای سازمانی و آموزشهای ایدئولوژیک آنها بود . پیوند برقرار شده میان نیروهای جهادی-افراطی در افغانستان، نقطه شروعی برای موج رادیکالیسم در جهان اسلام بود. چرا که آنان خود را نیروهای پیشگامی می دانستند که باید وظیفه الهی جهاد را به انجام رسانده تا در خلال ان با بسیج جهان اسلام به سوی ایجاد خلافت حرکت نمایند. لذا ثمره مهم مبارزه مجاهدین با شوروی و البته حمایت گسترده سازمان های اطلاعاتی امریکا، عربستان و پاکستان، در شکل گیری سازمان القاعده و بعدها گروه طالبان خود را نشان داد. طالبان که یک نیروی اجتماعی برخاسته از شرایط اجتماعی فرهنگی و سیاسی جامعه افغانستان ، عمدتا متاثر از اندیشه وهابی عربستان، و مکتب دیوبندی شبه قاره بود. پس ۱۹۹۴م به کمک پاکستان و آمریکا و تأمین مالی عربستان سعودی به یک قدرت موثر نظامی تبدیل شد و توانست قدرت را در افغانستان قبضه نماید. آمریکایی ها، طالبان را به چشم یک سد مستحکم در برابر منافع روسیه و ایران در افغانستان نگاه می کردند.
مهمتر از همه این که طالبان در آن زمان قول داده بودند؛ درهای افغانستان را برای ساخت یک خط لوله عظیم نفت و گاز از آسیای مرکزی به افغانستان و پاکستان باز بگذارند. این وظیفهای بود که آمریکا بر گردن طالبان نهاده بود تا از این طریق کشورهای آسیای مرکزی را از مسیر افغانستان و پاکستان (و نه ایران) به بازارهای بینالمللی وصل کند (میلی، ۱۳۷۷: ۱۱). از همین منظر استدلال می شود که حکومت طالبان در افغانستان در یک وحدت نفتی با آمریکا قرار داشت. عملا ارتباط سری ایالات متحده آمریکا-طالبان، باعث گردید تا بسیاری؛ سیا و وزارت امور خارجه آمریکا را پدر خوانده طالبان قلمداد کنند.
اما دوران اتحاد ائتلاف آمریکا و اسلام گرایان سلفی (القاعده-طالبان) که از دهه ۱۹۸۰ م آغاز شده بود در دهه ۱۹۹۰ دچار چالش هایی گردید. با پایان یافتن جنگ افغانستان، مبارزان عرب احساس می کردند از سوی سازمان اطلاعات آمریکا و عربستان سعودی مورد خیانت قرار گرفته اند، لذا بن لادن القاعده بنیان گذاری نمود. آنها در مسائل و موضوعات مهم از جمله چچن، بوسنی، کوزوو و تشکیل حکومت طالبان با ایالات متحده منافع مشترکی داشتند. چشم اندازهای اختلافات، نشانگر جدا شدن راه آمریکا و سلفی ها بود، اما دو طرف در تمام دهه ۱۹۹۰ یکدیگر را تحمل نمودند. القاعده با توجه به تجربیاتش از حمله اسلامگرایان به نیروهای آمریکایی حاضر در سومالی، در ماه آگوست سال ۱۹۹۸، اولین حمله بزرگش را به آمریکا ترتیب داد: منفجر کردن همزمان سفارتخانه های آمریکا در پایتخت کنیا و پایتخت تانزانیا. عملیات ضد آمریکایی بعدی القاعده در سال۲۰۰۰ در سواحل یمن و علیه ناو جنگی یو اس اس کول صورت گرفت.
تقابل ۱۱ سپتامبر؛ جهاد علیه آمریکا
تمرکز بر دشمن آمریکایی باعث گردید تا القاعده در طی دهه ۱۹۹۰ حملات تروریستی فراوانی را علیه منافع ایالات متحده اجرایی کند. در این میان حمله به برجهای دو قلوی تجارت جهانی در آمریکا که بزرگترین عملیات تروریستی در ابتدای قرن بیستویکم بود، موجب شد غرب از این فضا استفاده کرده و تمام اسلام را به صورت تروریستی، جهادی و رادیکال و بنیادگرا نشان دهد که نمیشود با آن وارد مذاکره شد .
حوادث ۱۱ سپتامبر را می توان پایان دوره گذار سیاست خارجی آمریکا دانست. این حادثه با خلق دشمن جدیدی به نام تروریسم، زمینه را برای بهره برداری آمریکا از سیاستهای خود از نظام بین الملل با توجه به مفهوم تروریسم فراهم کرد. چه اینکه دشمن تراشی و ایجاد دشمن فرضی یکی از لازمه های تعقیب استراتژی توسعه طلبانه غرب و به ویژه ایالات متحده است. از این رو، خاورمیانه، مرکز ثقل سیاست خارجی آمریکا پس از حادثة ۱۱ سپتامبر شد؛ چرا که آمریکا، ارزشهای هویتی خود را در تعارض با ارزش و هنجارهای مردم این منطقه یافت. بر همین مبنا تلاش گردید، برای تحکیم هژمونی ایالات متحده از اسلام و مسلمانان یک تهدید جهانی بزرگ ساخته شود.
از نظر استراتژیست های آمریکایی، انها با تهدید شبکه های فراملی تروریستی بنیادگرایی اسلامی مواجه هستند. لذا یک این همانی میان تهدیدات کمونیسم در نیمه قرن بیستم و اسلام گرایی در ابتدای قرن بیست و یکم صورت می گیرد.این دشمن سازی، عامل وحدت بخش در جهان غرب است که نهایتا با تحکیم هژمونی امریکا باعث می شود، سیطره جهانی امریکا محفوظ بماند. لذا از این منظر فعالیت های گروههای تروریستی اسلامی همچون القاعده حتی اگر ارتباط پنهانی و مستقیمی با اوامر امریکایی ها نداشته باشد، باعث تقویت سیاست های امریکا و تعمیق ارزشهای لیبرال دموکراسی و هراس افکنی از تمامی اندیشه های معنوی و دینی می گردد.
اما نکته در اینجاست که؛ غرب نظاره گر بی طرف در جهان اسلام نبوده است، بلکه با اقدامات تهاجمی خود به سرزمینهای اسلامی، تصور بنیادگرایان را به خود قوام بخشیده است. لذا در یک فرایند دوطرفه آمریکا عملا باعث تقویت و گسترش فعالیت های تروریست های سلفی می شود و از سوی دیگر فعالیت های تروریستی بیشتر، بهانه های آمریکا برای مداخله نظامی را توجیه پذیر تر می سازد.
لذا آمریکا در یک رویکرد کلان همواره از جریانات بنیادگرا افراطی در جهان اسلام حمایت نموده است. این جریانات از جمله؛ طالبان، فتح الاسلام، امارات اسلامی عراق، جبهه النصره و … بیش از اینکه برای منافع راهبردی آمریکا تهدید به شمار آیند، حربه ای برای دگرسازی از اسلام در اذهان جهانیان، ایجاد اختلاف در کشورهای اسلامی و تداوم حضور نظامی اقتصادی آمریکا در خاورمیانه بوده اند.
حوادث ۱۱ سپتامبر را می توان پایان دوره گذار سیاست خارجی آمریکا دانست. این حادثه با خلق دشمن جدیدی به نام تروریسم، زمینه را برای بهره برداری آمریکا از سیاستهای خود از نظام بین الملل با توجه به مفهوم تروریسم فراهم کرد. چه اینکه دشمن تراشی و ایجاد دشمن فرضی یکی از لازمه های تعقیب استراتژی توسعه طلبانه غرب و به ویژه ایالات متحده است.
بیداری اسلامی؛ آغاز دوران جدید در تعامل آمریکایی-سلفی
گفته شد که،؛ عمده فضای هنجاری در دهه اول قرن بیست و یکم مبتنی بر تهدید جهانی اسلام قرار گرفت که نتیجه آن تحکیم بنیادهای نظام بین الملل سلطه و ارزشهای لیبرال دموکراسی بوده است. اما از آغاز اعتراضات مردمی و شروع آنچه «بهار عربی» یا «بیداری اسلامی» از سالهای ۲۰۱۰ بدین سو، خوانده می شود، گروههلی سلفی-افراطی هم توسعه یافته و در گوشه کنار خاورمیانه، آسیای مرکزی، آفریقا و … بروز و ظهور یافته است. تحولات پرشتاب خاورمیانه در سالهای اخیر از سقوط مبارک و بن علی، تا شدت گرفتن نبرد داخلی در سوریه، سقوط اخوان المسلمین در مصر و … در کنار گسترش مجدد افراط گرایی، آمریکا را مجددا ترغیب نمود تا از ظرفیت اسلام سلفی بهره گیری نماید، آنچنان که در افغانستان و علیه شوروی آن از سود جست.
لذا غرب و ایالات متحده بار دیگر مانند دهه ۱۹۸۰ با گروه های تروریستی القاعده و به اصطلاح جهادگران سلفی، اشتراک منافع پیدا کرده اند. این بار هدف مشترک پدید آمده میان آمریکا و القاعده، تضعیف جبهه مقاومت و ایجاد مانع در برابر گسترش نفوذ ایران به عنوان محور این جبهه است. پر واضح است که منطق سلفی-جهادی بر ضرورت جهاد و مقابله با دشمن نزدیک، باعث می گردد تا شیعیان منطقه و جمهوری اسلامی ایران اماج نفرت سلفی قرار گیرد.
به همین جهت در مورد سوریه نیز آمریکا با هدف سقوط نظام اسد و شکاف در محور مقاومت بر علیه اشغال گری صهیونیسم، تلاش نموده تا از جبهه النصره و داعش به عنوان ابزاری برای تداوم جنگ و درگیری در سوریه، بهره برداری کند. هجوم ویرانگر داعش به مناطق شمالی و غربی عراق نیز که با بی تفاوتی آمریکا همراه گردید، نیز در چارچوب اشتراک منافع امریکا و داعش جهت تضعیف دولت شیعی عراق بوده است. اما چنانچه در دوران جهاد در افغانستان نیز آشکار گردید، اتحاد آمریکا و افراط گرایان ناپایدار خواهد بود.
پس می توان انتظار داشت که چرخه؛ اشتراک منافع-تقابل نظامی میان این دو باز هم تکرار گردد. چرا که؛ آمریکا به عنوان هژمون لیبرال، که مشکل دنیای معاصر را خشونت، بنیادگرایی و عدم دموکراسی می داند، نمی تواند علنا با گروههای تروریستی هم پیمان گردد. مدتهاست آمریکا با انتقادات فراوانی به خاطر همکاری با سلفی ها در عراق و سوریه مواجه است، انتقاداتی که یادآور حمایت دولت ریگان از مجاهدین افغانستان و ارتباطات اقتصادی خانواده بن لادن و خانواده جورج بوش است. از طرف دیگر، تجربه جهاد در افغانستان منجر به سربراوردن یک تهدید تروریستی جهانی بنام القاعده گردیده است، اینک نیز این هراس وجود دارد که پیروزی گروههای سلفی در عراق و سوریه، چه نتیجه ای در بر خواهد داشت. باید به خاطر داشت که؛ حمله به افغانستان با پراکنده ساختن گروههای جهادی به وخیم تر شدن تهدیدات انتحاری انجامید که نتیجه آن تغییر سیاست خارجی آمریکا و تصمیم جهت حمله به عراق گردید. حمله پیش دستانه و اشغال عراق، نیز سبب تمرکز افراط گرایان در عراق و تبدیل شدن عملیات انتحاری به عنوان شیوه غالب جهاد گردید.
اما در خلال تغییر رویکرد اخیر امریکا در مواجهه با داعش بازهم باید تاکید کرد؛ که این نیز به معنای یک چرخش در مواضع غرب و نظام سلطه تلقی نمی شود. گفتیم همواره رابطه آمریکا با افراط گرایان از چرخه: تعامل-تقابل پیروی کرده است و در هر دو شکل، منافع حداکثری ایالات متحده آمریکا تامین گردیده است. در زمانی که رویکرد تعامل میان این دو برقرار بوده است؛ ضربه زدن به اتحاد شوروی، زمین گیر کردن ایران در منطقه، تضعیف جبهه مقاومت، حفظ امیت اسرائیل تامین شده است. و در مقاطعی نیز که افراط گرایان به برخی منافع آمریکا دست درازی نموده اند بازهم؛ با اشغال نظامی کشورهای اسلامی، ارائه تصویری خشونت بار و تهدید آمیز از اسلام و تقویت مبانی هنجاری نظام سلطه، منافع کلان و بلند مدت آمریکا تامین شده است. لذا از همین منظر و به درستی اشاره می گردد که؛ جهادگرایی افراطیون مسلمان نه تنها به تضعیف جایگاه هژمونیک و منافع آمریکا، منجر نخواهد شد، بلکه در عین تخریب مادی و اجتماعی جهان اسلام به تحکیم نظام سلطه جهانی مدد خواهد رساند.
فرجام سخن
در این مقاله تلاش گردید به نسبت سنجی میان؛ غرب و به ویژه ایالات متحده امریکا با گروههای سلفی-جهادی بپردازیم. لذا ابتدا تاکید گردید هویت اسلام افراطی اساسا در واکنش به سیاست های استعماری و حضور نظامی غرب شکل گرفته است، و حالتی سلبی و خشونت بار دارد. سپس تاکید گردید که؛ در عین اینکه غرب در شکل گیری هویت افراط گرایی موثر بوده است، در مقاطعی به دلیل اشتراک منافعی که به گروههای سلفی داشته است، به شکل گیری و رشد تشکیلاتی گروههای افراطی نیز کمک رسانده است.
به عنوان نمونه به مقطع جنگ افغانستان اشاره کردید که طی آن؛ اسلام گرایان جهادی با آمریکا بر سر مبارزه با کفر کمونیسم به اشتراک منافع رسیدند. اما واقعیت آنست که رویکرد غرب با افراطگرایان سلفی از چرخه تعامل-تقابل پیروی می کند. لذا سیاست های غرب در عین اینکه نقش اصلی را در رجعت واپس گرایانه برخی مسلمانان به سوی مبانی سلفی-وهابی داشته است، توانسته است تا به شکل حداکثری از فعالیت افراط گرایان در راستای منافع و تحکیم مبانی ارزشی نظام بین الملل سلطه استفاده نماید.
کد مطلب: 136
آدرس مطلب: https://heyatdoc.ir/vdcd290f6yt0s.a2y.html