
«دیگریِ» غریب!
ایسکا نیوز , 11 آذر 1393 ساعت 9:49
جامعه: اینجا چهارراه ولی عصر است، مرکزی ترین نقطه ی شهر تهران، خیابانی پر از ماشین ها، اتوبوس ها و عابران پیاده، در بین این همه شلوغی و رفت آمد بین عابران و خودروها تنها چیزی که در نگاه اول به چشم نمی آید کودکان کار هستند، کودکانی که عموما در هیاهوی چهارراه ولی عصر گم می شوند. در هر گوشه ای که از چهارراه که می روید این کودکان را می توان مشاهده کرد به ویژه حوالی تئاتر شهر بچه های بسیاری مشغول دستفروشی هستند. در زیرگذر چهارراه ولی عصر کودکان کار بسیاری مشاده می شوند که در حال دستفروشی هستند. برای نوشتن گزارش از وضعیت این کودکان تصمیم گرفتیم با چند نفری از این کودکان صحبت کنیم تا با وضعیت زندگی و کارشان آشنا شویم.
در همان حوالی تئاتر شهر که قدم می زدم با پسربچه ای به اسم علی برخوردم که فال حافظ می فروخت و مثل مابقی کودکان هم سر و وضع مناسبی هم نداشت، در حالی که اصرار داشت فالی ازش بخرم، سر صحبت را با او آغاز کردم. از او پرسیدم چندسال داری؟ او گفت: ۷ سال، پرسیدم که مدرسه می رود یا نه؟، او جواب داد: نه، گفتم چرا مدرسه نمی روی؟ الان باید کلاس اول باشی؟ او جواب داد: از صبح میام اینجا تا فال هایم را بفروشم شده شب، شب خسته می روم خانه فقط می خوابم. ازش پرسیدم مجبوری که هر روز بیای سر کار؟ یعنی اصلا فرصت مدرسه رفتن نداری؟، علی در حالی که اصرار داشت فالی ازش بخرم گفت: نه بابام مریضه نمی تواند برود سر کار من و خواهرم هم مجبور هستیم بیایم سرکار، گفتم خواهرت کجاست؟، گفت خواهرم تو یک منطقه دیگر کار می کند، گفتم حالا روزی چقدر درآمد داری؟ علی گفت: روزی ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان. البته بعضی روزها فال خیلی سخت فروش میرود ولی بعضی اوقات هم ۳،۴ ساعته فروش می رود، فال ها می روم خونه گفتم: اصلا فرصت بازی کردن داری؟ گفت: نه، می رسم خونه فقط شام می خورم و می خوابم. گفتم: دوست داشتی الان به جای کار کردن بری مدرسه؟ گفت: آره، بعضی از دوست هام هستند که می روند مدرسه ولی من نمی تونم بروم خیلی دوست دارم بروم ولی نمی شه. در عین حال علی ناگهان خداحافظی کرد و بدو بدو رفت سمت تماشاگرانی که داشتند وارد سالن تئاتر شهر می شدند رفت تا فال هایش را برای آن ها بفروشد.


کد مطلب: 1607
آدرس مطلب: https://heyatdoc.ir/vdcf.xdyiw6dvegiaw.html