
فرش قرمز٬ زیر پای شیار ۱۴۳
... تا دورترین مرزی که میتواند برسد
محمدرضا زائری
22 آبان 1393 ساعت 16:41
لحظهای که آرش کمان برداشت که با انداختن یک تیر مرزهای وطنمان را برای آیندگان مشخص بکند، یک نفر نبود؛ شاید در آن لحظه طبق آنچه که در افسانههای ما هست، آرش تمام توشه و تبار پدران خودش را به امانت گرفت، تمام قدرت برادران خودش را در بازو جمع کرد، تمام نور چشم خواهران و مادران خود را به چشم خود آورد و از طرف این ملت زه کمان را کشید، تیر گذاشت و به اندازهای قدرت در بازوانش جمع کرد که این تیر را تا دورترین مرزی که میتواند برسد.
شک ندارم که سرکار خانم «آبیار» وقتی که این فیلم را میساختند، یک نفر نبودند، ملتی بودند، مادرانی بودند، پدرانی بودند، برادرانی بودند که در نگاهشان و دستشان و قدمهایشان امید و آرزوهای یک ملتی بود. همۀ آنهایی که میخواستند روایت اقتدارآمیز و دردآلود یک ملتی را به زبان هنر بر پردۀ سینما بکشند و نمیتوانستند، با ایشان همراه بودند. همۀ مادرانی که برای فرزندان و جگرگوشههایشان آه کشیدند، همۀ پدرانی که تنهاییهای خودشان را با فرزندانشان زمزمه کردند، همۀ فرزندانی که هربار در کوچه و خیابان، پدری را با فرزندش دیدند اشک ریختند، همۀ دخترانی که حسرت بابا شنیدن به دلشان ماند، همگی در پشت دوربین با خانم آبیار همراه بودند.
اتفاقی که امروز با هم شاهدش بودیم در قدرناشناسی زحمت باارزش و بسیاربسیار گرانسنگ سرکار خانم آبیار، تهیهکنندگان محترم، همکاران ارجمندشان، بازیگران درخشان و ارزشمند فیلم نیست. اگر مادران شهید امروز در سینما به تماشای فیلم مینشینند این اتفاق برای فیلم یک نفر اتفاق نمیافتد. اگر یکی از دوستان نویسندۀ ما که نامش را نمیبرم مینویسد من هیچ وقت در زندگیام آرزو نکردم که زن باشم مگر وقتی که فیلم شیار۱۴۳ را دیدم، برای اولین بار در زندگیام آرزو کردم زن باشم تا بتوانم خم بشوم و دستهای خانم آبیار را ببوسم.
«مصطفی عقاد»، کارگردان مشهور سینما کسی است که برای اولین بار فیلمشان را در سینما دیدم. دومین باری که به سینما رفتم فیلم «شهید آوینی» را تماشا کردم، و سومین بار هم فیلم «شیار ۱۴۳» را در سینما دیدم، و چون خودم هم کرمانی هستم خیلی با این فیلم همدلی و همراهی داشتم. مصطفی عقاد وقتی فیلم شیر صحرا را ساخت خبرنگاری از او پرسید چرا اولین سکانس فیلم شیر صحرا با مکتبخانه شروع میشود؟ مصطفی عقاد پاسخ داده بود برای اینکه من میخواستم این فیلمم با همۀ مردم دنیا حرف بزند؛ خیلی فکر کردم که از کجا شروع کنم دیدم جایی که همۀ مردم در همه جای دنیا با آن ارتباط برقرار میکنند، هر کسی در هر جای دنیا با آن همراه میشود، نوستالژی شیرین و دلنشین معلمی است، همه یک خاطرۀ زیبا از معلمشان دارند. اگر من از معلم شروع کنم و عمر مختار را به عنوان معلم معرفی بکنم همه با او همراه میشوند.
خانم آبیار داستان را از یک مادر شروع میکند، از تنهاییهای یک مادر و فرزند و رابطۀ صمیمانة فرزندی که مادرش را با نام کوچک صدا میزند؛ مادری که این بچه را بزرگ کرده؛ هم پدرش بوده و هم مادرش. این حس را ما در همان «سید علی» هم میبینیم، گرچه خیلی بهاقتضای مرد بودن جلی نیست؛ اما او هم یک مردی است که برای فرزندش مادری کرده است. خانم آبیار هم، مادری را به ما و دیگران نشان میدهد که در گوشهگوشۀ دنیا این فیلم را خواهند دید و دور نیست. من هیچ وقت یادم نمیرود که یکی از دوستان آمریکایی ما وقتی گفت من نوارهای آهنگران را در کالیفرنیا گوش میدادم، فکر میکردم شوخی میکند. بعد شروع کرد با لهجۀ انگلیسی به خواندن «ای لشگر صاحب زمان ...» و از اشکهای رانندۀ آمریکایی پشت فرمان در خیابانهای کالیفرنیا و کنار دریا و زمزمههایش با حاج «صادق آهنگران» تعریف کرد. شک ندارم همۀ کسانی که در هر جای دنیا فیلم شیار ۱۴۳ را ببینند، با مادری که مردانه و استوار سالها در انتظار پسرش ایستاده و پیام اقتدار و عظمت جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی را به نسلهای بعد ـ به هر کسی که هر جایی این فیلم را ببیند ـ منتقل میکند، همراهی و همدلی میکنند.
اتفاقی که سعادت داشتیم شاهدش باشیم، اتفاق بزرگی بوده است. شاید باید زمان بگذرد تا ما بفهمیم این اتفاق چقدر عظمت داشته است؟ همیشه کسانی که در دامنۀ کوه هستند، بلندی قله را درک نمیکنند، باید قدری از آن فاصله بگیرند تا بفهمند در دامنۀ چه قلهای بودند. ما با شهیدان همراهی کردیم. نمیدانستم امشب قسمت میشود و اینجا اینطور شرایط پیش میآید. دوست شهیدم را دو شب پیش خواب دیدم، بعد از چند سال که خوابش را ندیده بودم. امروز رفتم بهشت زهرا سر مزارش، خیلی دلم گرفته بود، بهش گفتم یادت است در آمبولانس که میآمدیم، من سرت را در زانویم گذاشتم؟ گفتم یادت هست جانماز شخصیام را در قبرت انداختم که یکروزی ازت بگیرم؟ یادم کردی، آمدم یادت کنم. سراغم را گرفتی، آمدم سراغت را بگیرم. بعد به دوستی که با من بود گفتم برو میخواهم چند دقیقهای خودم با حسین حرف بزنم. تمام بار سختیها، دردها، تلخیها و فشارهای چند سالم را یکجا نجوا کردم.
آخرین سکانسی که مادر میرود بالای تابوت، یک مادر است و یک فرزند و برای هر مادری فرزند همیشه فرزند است. سفر سوریه که رفته بودیم، به یک همراه آمریکایی ـ آقایی که حدود ۶۰ سال سن داشت ـ گفتم: «خانومتان با شما نیامدهاند؟» گفت: «نه، خانومم بهخاطر پسر کوچکمان در آمریکا مانده و نیامده». بعد من تعجب کردم. ۶۰ سال، با وجود یک پسر کوچک!؟ خندید؛ گفت: «بله، آخرین پسرم ۳۵ ساله است؛ ولی مادرش روزی دو مرتبه تماس میگیرد.»، گفت: «امروز تماس گرفته و گفته پسرم نهار نخورده، چی کار کنم؟»
آن سر دنیا در آمریکا مادری بچۀ ۳۵ سالهاش غذا نخورده، ناراحت است. یکی از پدران شهدا در همین منطقه چند وقت پیش با من صحبت میکرد، گفت: «بیست و چند سال است پسرم شهید شده است؛ هنوز که هنوزه وقتی که سفره میاندازیم تا زنم یک اشک سیر از ما نگیرد غذا از گلویمان پایین نمیرود. یک بشقاب میگذارد و میگوید جای پسرم خالی». امروز ما در مقابل عظمت مادران شهیدی هستیم، در مقابل قلههای بلندی ایستادیم که شاید، فرزندان ما عظمت آنها را درک کنند. هر کدام ازین مادران شهدا یک قلۀ دماوند هستند و ما در دامنۀ این قلهها هستیم. چون به آنها نزدیکایم، بلندی این قلهها را خیلی نمیبینیم. انشاءالله آیندگان ما و نسلهای بعد ما تا ابد در مقابل این قلههای بلند سرشان خم خواهد ماند؛ همینطور ما که امروز اینجا هستیم. من به عنوان برادر کوچک شما و خاک پای همۀ مادران شهدا تا زندهام سرم در مقابل قامت آنها خم است و به همین احترام و ادب در مقابل آقای قاسمی و خانم آبیار هم خم میشوم. متواضعانه از اینکه کار بزرگی اینچنین را خدا روزیشان کرده است، به آنها تبریک میگویم. نمیدانم پدر و مادر خانم آبیار چه کاری کردند. در روایات داریم که امام صادق علیهالسلام میفرمایند وقتی خنکی و عشق ما را در دلهایتان احساس کردید برای مادرانتان دعا کنید. برای اینکه یک مادر بوده که این گوهر را دستبهدست گردانده است. این چیزی نیست که بشود از بازار تهیه کرد یا سفارش داد تا ساخت.
خانم آبیار نصف راه را طی کردند. امانت را به دست ما رساندند. نصف دیگر راه با ما است. این بخش آخر عرضم را خیلی صادقانه و صمیمانه و خودمانی عرض بکنم: امروز در فضای هنر و سینما استقبال و حمایت ما از این آثار است که ادامۀ این کار را فراهم و مسیر را هموار میکند. صادقانه بگویم: هر کدام از ما با خریدن یک عدد بلیط این فیلم، در این عبادت سهیم میشویم؛ این اعتقاد من است. هر کس میخواهد در ثواب این کار با خانم آبیار شریک باشد باید در دیده شدن این فیلم سهیم باشد. اگر امام جماعت مسجد هستند، مردم را تشویق بکنند، اگر مدیر ساختماناند، بلیط بخرند. اگر معلم مدرسهاند، ترویج کنند. اگر پدر یک خانوادهام، بچههایم را همراهم ببرم. اگر فیلم شیار ۱۴۳ بیشترین فروش را کرد، کارگردانهای بعدی تشویق میشوند که به این سمت بیایند. ما مسلمانان و متدینین و حزباللهیها در یک چیز ضعیف هستیم، آن هم اینجور کارها است. شعار میدهیم، منبر میرویم، سخنرانی میکنیم، ولی فایده ندارد. آن چیزی که مهم است، این است که در مقام عمل چه بکنیم؟ این فیلم را هر جا نمایش دادند، ملت مثل امروز در اینجا گریه کردند. خانم آبیار نه عمامه دارند و نه بالای منبر رفتند؛ ولی روضۀ مظلومیت مردمی را خواندند که همه با آن اشک ریختند. اگر میخواهیم در این ثواب شریک باشیم باید به هر اندازه که میتوانیم، کمک کنیم فیلم شیار ۱۴۳ بیشتر بفروشد، دیده شود و حمایت شود. این هم با شعار، تعارف، فرمایش و کارهای دولتی و حاکمیتی نیست؛ باید مردم به سراغش بیایند. اگر این اتفاق افتاد، آن وقت کارگردان و هنرمند بعدی، فیلمنامهنویس بعدی همۀ آنها در این مسیر ... مثلاً خانم زارعی باید احساس کند با بازی در این فیلم بیشتر درخشیده است. شیار ۱۴۳ عبادتی است؛ نیت کنید، بسم الله بگویید، صلوات بفرستید و این کار را انجام دهید.
کد مطلب: 1222
آدرس مطلب: https://heyatdoc.ir/vdci.razct1arrbc2t.html