نگاهي به فيلم پرحاشيه دارن آرونوفسکي؛
فيلم نوح؛ تصويري زميني از يک پيامبر الهي
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۲ شهريور ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۲۷
داوود زادمهر
فيلم «نوح» روايتي است از زندگي تنها پيامبر و البته يکي از معدود انسان هايي که بزرگ ترين لحظه تجديد حيات خلقت تا به امروز را به چشم ديده است. اين فيلم مستندي ديني يا تاريخي نيست، اثري است داستاني و سينمايي که قرار است با مخاطباني از فرهنگهاي مختلف ارتباط برقرار کند؛ عموم مردم از هر کشور، با هر نوع نگاه به مسئله خدا، خلقت و دين و در عين حال وجه سرگرم کننده خود را نيز حفظ کند. اينجاست که جنبه سختتر ماجرا بروز پيدا ميکند؛ کارگردان تا چه اندازه ميتواند ذهنيت و نوع نگاه خود را دخيل کند؟ تا چه اندازه ميتواند به روايتهاي تاريخي، ديني وفادار باشد و اينکه اساساً به کدام يک از روايات مختلف ميتواند وفادار باشد؟
دارن آرونوفسکي کارگردان فيلم، از کودکي به داستان نوح علاقه مند بوده تا حدي که در دوران دبستان شعري در موردش گفته و حتي براي اين شعر برنده جايزه اي در سازمان ملل هم شده است. او اين دلمشغولي را ادامه داده و حتي پس از ساخت اولين فيلمش «پي» در ۱۹۹۸، قصد داشته فيلمي در باره نوح بسازد که با مشاوره برخي از دوستانش به اين نتيجه مي رسد که هنوز براي شروع چنين پروژه بلندپروازانه اي زود است. در نتيجه در سالهاي بعد در سفرهايش به کشورهاي مختلف از مردماني با فرهنگهاي متفاوت راجع به نگاه آنها و نحوه روايت قصه نوح و کشتياش سئوال ميکند و با جمعآوري اين اطلاعات، فيلمنامهاش را طي ۱۰ سال کامل ميکند. حال نتيجه اين ۱۰ سال تبديل به اثري شده که سعي دارد با حفظ رويکرد مخاطب پسند، از طريق استفاده از صحنههاي اکشن جذاب، در روايت نيز به نگاه کتب مقدسي چون انجيل و تورات وفادار بماند؛ چرا که بيشتر مخاطبان مذهبي عمدتاً مسيحي و نيز يهودي مد نظر توليدکنندگان با آن عينک به قضايا نگاه ميکنند.
حضرت نوح در فيلم، پيامبري مبعوث شده از جانب خدا معرفي نميشود، بلکه در وهله اول باقيمانده نسل فرزند صالح حضرت آدم معرفي ميشود؛ يعني انساني که صرفاً وارث هابيل است و نه چيزي فراتر از آن. در واقع شخصيتپردازي نوح طبق تعاريف تورات از اغلب پيامبران تصوير شده است و آنچه در روايات اسلامي براي نوح سراغ داريم در فيلم ديده نميشود؛ چيزي به نوح وحي نميشود و هيچ فرشته مقربي با او سخن نميگويد و همه چيز از طريق خواب و رؤيا به او الهام ميشود. چيزي از رابطه نوح با قومش
آن چنان که در روايت اسلامي ديده ميشود، وجود ندارد و خبري از تمسخر نوح بابت کشتي سازي نيست و طبق روايت تورات که براي نوح رسالت تبليغي قائل نيست، او را صرفاً گوشه نشيني نشان ميدهد که تنها
وظيفه اش ساخت کشتي و آن گونه که خود در فيلم ميگويد، نجات حيوانات است. آرونوفسکي با اين رويکرد، نوح را از جايگاه «برگزيده خدا» بودن پايين ميآورد و حتي به واسطه وظيفه سنگيني که به عهده اوست تصويري ابرقهرمانانه نيز از نوح ارائه نميدهد، بلکه به او وجهه اي انسانگونه همسان با ساير همنوعانش ميدهد. اين نکته علاوه بر راضي کردن بخش عمده مخاطبين مذهبي آمريکايي، دست سازندگان در نمايش تقابل نوح با مشکلاتش را بازتر ميگذارد؛ چرا که از کمک الهي خبري نيست و تلاش نوح براي حل مسائلش باعث ميشود بيننده همذات پنداري بيشتري با نوح پيدا کند.آرونوفسکي هرجا که توانسته، سعي کرده براي افزايش جذابيت فيلم از تصورات ذهني اش بهره گيرد. يکي از بروزهاي عمده اين مسئله در رويکرد
اسطوره گرا و تا حدي فانتزي گونه فيلم به تصوير در آمده است. زمين چيزي جز آنچه سراغ داريم نشان داده ميشود و حتي به نظر ميرسد آسمان
نزديک تر از آن چيزي است که امروزه ميبينيم؛ چرا که در نور روز نيز ميتوان ستارهها را ديد. جنگلي که به چشم بر هم زدني به وسيله دانه اي بهشتي مي رويد (اين دانه متعلق به گياهي است از خانواده چنار؛ چنار در فرهنگ باستاني و کتاب مقدس، نماد محافظت، الوهيت، جاودانگي و قدرت است) و منبع تأمين چوبهاي کشتي ميشود؛ درحالي که در واقعيت و در آنچه که در متون مختلف اسلامي آمده است، نوح طي مدت ۲۰ تا ۱۰۰ سال مشغول کاشت درخت و قطع کردن آنها بوده و در متون يهودي نيز اين مدت ۱۲۰ سال ذکر شده است. فرشتههاي نزول کرده اي با ۶ دست نيز از ترکيب فرشتگان ۶ بال سرافيم و تخيل فيلمنامه نويسان به وجود آمدهاند تا به ايجاد فضايي ماورايي کمک بيشتري کنند. از جمله ميتوان به پوسته ماري که در طول نسلها بين پدران نوح دست به دست ميشود تا به نوح ميرسد نيز اشاره کرد که در واقع پوسته ماري است که در مقام شيطان، آدم و حوا را گول ميزند و باعث رانده شدن آنها از بهشت ميشود. در فصلي که نوح داستان خلقت را تعريف ميکند، مار لحظهاي که قصد شرارت ميکند، پوسته درخشانش را که نماد خوبيهايش است از دست ميدهد که آن پوسته پس از رانده شدن انسان از بهشت به عنوان نماد و يادبودي از بهشت به آدم به ارث ميرسد.از سويي ديگر در نمايش تصوير قهرمان نيز آرونوفسکي همان رويکرد ثابتش را دارد. در اغلب فيلمهاي آرونوفسکي، قهرمان کسي است که در وضعيت بغرنجي گير کرده که اين وضعيت گاه ناشي از ضعف، گاه ناشي از به هم ريختگيهاي ذهني و ترديدهاي توأمان و گاه ناشي از غرور است که حتي قهرمان فيلم را تا آستانه نابودي نيز ميکشاند. اغلب قهرمانان او در اين راه شکست ميخورند و گاه نابود ميشوند (مرثيه اي بر يک رؤيا، ۲۰۰۰)، گاه مجبور ميشوند يک عمر با عواقب شکست خود زندگي کنند (چشمه، ۲۰۰۶) و در معدود بارهايي که پيروز ميشوند نيز گاه جان خود را بر سر راه اين موفقيت ميگذارند (قوي سياه، ۲۰۱۰). از اين منظر ميتوان «نوح» را تا به امروز خوشبينانهترين فيلم آرونوفسکي به لحاظ سرنوشت قهرمان دانست. در فيلم، نوح صرفاً کسي است که مانند ديگران در معرض آزمون خداوند قرار گرفته و از اين نظر تفاوتي با ديگران ندارد و در بحراني تا اين حد عظيم، بايد خود درست و غلط را بسنجد و در لحظه مناسب، انتخاب صحيح را انجام دهد و خبري از وحي و کمک الهي نيست. او پس از با خبر شدن از مسئله بارداري ايلا، ترديد دارد که چه واکنشي نسبت به اين خبر نشان دهد. او به درگاه خدا تضرع ميکند و راهنمايي ميخواهد، اما کلامي از سوي خدا نميشنود. او که خود را واسطه از بين بردن انبوهي از انسانها ميدانسته، بسيار به اين تصور نزديک شده که رسالتش محو کردن نسل انسانهاست و اکنون فکر ميکند حتي فرزند ايلا هم از اين قاعده مستثنا نيست و بر همين مبنا تصميم ميگيرد نوزاد ايلا را در صورت دختر بودن از بين ببرد و درست لحظهاي که در تصميمش مصمم ميشود، باران قطع ميشود و نوح اين قطع شدن باران را نشانهاي بر تأييد خدا بر تصميمش تفسير ميکند. اما هنگامي که از کشتن دو نوزاد صرف نظر ميکند، تصور ميکند که
دلرحمي اش مانع از اجرا کردن حکم خدا شده و به اين دليل، خود را ضعيف و در انجام مأموريتش شکستخورده ميبيند. ازاين رو، از آنجايي که ميپندارد خدا را از خود نااميد کرده است به غاري پناه ميبرد و افسرده ميشود و حتي رو به شرابخواري ميآورد! (که البته اين نکته هم با نگاهي به برخي متون غربي آورده شده که حتي بعضاً نوح را اولين شرابخوار تاريخ دانستهاند!)، اما او پس از صحبت کردن با ايلا، به اين نتيجه ميرسد که اتفاقاً کشتن دو بچه آزمون او بوده است؛ چراکه موفقيت اصلي، پيدا کردن راه صحيح براي زيستن انسانهاست و نه حذف کردن آنها. او به اين نتيجه ميرسد که با نکشتن دو نوزاد، کار صحيح را انجام داده؛ چراکه انتخاب صحيح، شفقت بوده و اينکه او به جاي نااميدي از همنسل و همجنس خود بايد سعي کند آنها را در انتخاب مسير صحيح و در رسيدن به کمال هدايت کند و اينجاست که وقتي خداوند به عنوان پاداش، رنگينکمان را براي او ميفرستد، نوح ميفهمد که انتخابش صحيح بوده است. اين اولين بار در فيلمهاي آرونوفسکي است که در پايان، قهرمان فيلم در وضعيتي پيروزمندانه و با نگاه اميدوار به آينده قرار دارد.رويکرد آرونوفسکي نسبت به مسئله توفان نوح، تذکري امروزي - آخرالزماني است. نوح در بيان تاريخ جهان، نوع بشر را دليل بروز بدي در جهان ميداند و اينکه آنها به قصد تأمين منافع شخصيشان بلايي بر سر جهان آوردهاند که به اين واسطه قرار است مجازات شوند. اما جايي که نوح شروع به روايت تاريخ جهان ميکند، ميبينيم که درگيري هابيل و قابيل از دل تصاوير با يک فاصله گذاري برشتي به سربازهايي با لباس امروزي ميرسد. اين نکته طعنهاي است به روزگار ما؛ اينکه با اين حجم از اشتباهات و نابود کردن منابع مختلف زيست محيطي و ظلمهايي که به انحاي مختلف در عالم وجود دارد، بايد منتظر چيزي از جنس توفان نوح باشيم که دوباره و شايد اين بار براي هميشه، همه چيز را با خود فرو ببرد.