آیا فلسفه دین متناقض است؟
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۳۸
آیا می توان درباره دین و دین ورزی که مستلزم نوعی همدلی و شیفتگی است، نگاهی نقادانه و فلسفی داشت؟ و آیا چنین نگاهی لزوما به نفی خداباوری و الحاد نمی انجامد؟ دکتر امیرعباس علی زمانی، استاد و مدیر گروه رشته فلسفه دین دانشگاه تهران، به این سوالات پاسخ می دهد. او می کوشد با بیانی ساده، رویکرد فیلسوفانه به دین را توضیح دهد و مسائل و ویژگی های اساسی این رشته را برشمارد.
آیا فلسفه دین متناقض است؟
دین و اندیشه: فلسفه دین از جمله حوزه های پژوهشی است که در قرن اخیر رواج یافته است و رویکردی فلسفی به دین ورزی دارد. اما آیا می توان درباره دین و دین ورزی که مستلزم نوعی همدلی و شیفتگی است، نگاهی نقادانه و فلسفی داشت؟ و آیا چنین نگاهی لزوما به نفی خداباوری و الحاد نمی انجامد؟ دکتر امیرعباس علی زمانی، استاد و مدیر گروه رشته فلسفه دین دانشگاه تهران، به این سوالات پاسخ می دهد. او می کوشد با بیانی ساده، رویکرد فیلسوفانه به دین را توضیح دهد و مسائل و ویژگی های اساسی این رشته را برشمارد.

این نشست دومین نشست از سلسله سمینارهای آشنایی با روش شناسی علوم انسانی در دین پژوهی است که توسط مرکز فرهنگ و اندیشه جهاد دانشگاهی این دانشگاه برگزار می شود. نشست سوم از این سلسله سمینارها با موضوع درآمدی بر جامعه شناسی دین در هفته آینده برگزار می شود.
امیرعباس علی زمانی: به نظر می رسد تعبیر فلسفه دین مشتمل بر یک پارادوکس است. زیرا ذات فلسفه نقادی و جراحی کردن است و ذات دین دل سپردن و ایمان و تعبد است. شما همزمان نمی توانید هم عاشق چیزی باشید و هم نقاد آن. فهم دین مستلزم نوعی همدلی و شیفتگی است و از سوی دیگر فلسفه ورزیدن مستلزم نوعی جدا شدن و بی طرفانه نگریستن است. این نگاه از درون با نگاه از بیرون چطور قابل جمع است؟ برای پاسخ به این سوال باید به گوهر دین و گوهر فلسفه بپردازیم.

در فلسفه دین قرار است فیلسوف، باور و عمل و تجربه متدینانه و چیزی را که یک متدین دلبسته اش است بررسی کند تا ببیند که آیا می توان آن را فهمید و همچنین تبیین عقلانی دارد یا خیر. اولین قدم یک فیلسوف فهمیدن است. فیلسوف باید فضای دیانت و باورهای یک متدین و سبک زندگی او را بفهممپد و سپس بررسی کند که آیا این باورها سازواری درونی دارند یا خیر؟ آیا شاهد و قرینه دارند؟ آیا اساسا عالم احتیاج به شاهد و قرینه دارد یا خیر؟ آیا متدیان اخلاقا مجازند چنین باورهایی داشته باشند یا خیر؟

ویلیام آلستون، از اعاظم فلسفه دین می گفت دغدغه فیلسوف دین، دغدغه معنا و معقولیت است. این باورها و رفتارها و تجریات چه معنایی می دهد و آیا معقول است یا خیر؟ در اینجا به جای واژه ی «صدق»، واژه «معقولیت» به کار می رود که حداقلی تر از صدق است و به جای برهان هم شاهد و قرینه نشسته است. این تغییر به تغییر رخ داده در نگاه معرفت شناسان باز می گردد.

در اینجا اهمیتی ندارد که فیلسوف دین، خودش متدین، شکاک یا ملحد باشد یا نباشد. البته اگر فیلسوف دین خودش متدین هم باشد، واجد آن تجربه ها و باورها و زیست جهان و سبک زندگی متدینان که می خواهد بررسی اش کند هست. در نتیجه در مقام فهم تا حدی آنچه که متدیان می پندارند را راحت تر می فهمد. اما می توان اشکال کرد که این شیفتگی می تواند فرد را از بی طرفی به در برد. اما فیلسوفان دین سعی می کنند با رعایت قاعده بازی از بی طرفی برخوردار باشند. فلسفه دین مشغله ای است کاملا آکادمیک و روشمند.

پس فیلسوف دین، باید قاعده مند و بر طبق الزامات فلسفی پیش رود. اما متعلق این تفلسف، دین است. فیلسوف دین مدعیات دینی را می فهمد و آنها را ساماندهی می کند، سازواری شان را بررسی می کند و شواهد له مدعیات دین را بررسی می کند. برخی از فیلسوفان حتی کارکرد دین را هم می سنجد.

ممکن است چه بسا یک فیلسوف دین در تامل هایش به این برسد که بگوید دین داران حق ندارند دین دار باشند. برای مثال یک فیلسوف دین ملحد می گوید زبان دینی پارادوکسیکال است و متدینان باورهایی دارند که ناقضِ هم است. از یک سو خدا را کاملا متشخص در نظر می گیرند که می شنود و می بیند و شفقت دارد و ... و از سوی دیگر اوصاف متافیزیکال به او می دهند که می گوید او ثابت و بسیط است و تغییر ندارد و اندام ندارد و ... . یکی از مشکلات در فلسفه دین همین است که چطور می شود اوصاف شخصی را با اوصاف متافیزیکی جمع کرد.

همچنین برخی می گویند که ما به خداوند عواطف انسانی نسبت می دهیم که فعل جسمانی است و مستلزم بدن داشتن است، اما از سوی دیگر بدنمندی خدا را رد می کنیم و او را مجرد محض می دانیم. این نوعی تناقض است.

اما از سوی دیگر آلستون که دین دار است می گوید که در ذات فعل و در ذات مفهوم علم و مهربانی و ... ابدا بدنی بودن درج نشده است. علامه طباطبایی هم چنین دیدگاهی دارد. او می گوید سخن گفتن خداوند صرفا مستلزم رساندن پیام است و این پیام رساندن گاهی با نگاه و گاهی با سکوت و ... اتفاق می افتد.

برخی از فیلسوفان دین هم معتقدند که اساسا زبان دین باید تناقض آمیز باشد. زیرا وقتی زبان وارد این قلمرو می شود نمی تواند منطقی حرف بزند؛ باید سلب کند و هم زمان ایجاب کند، تشبیه کند و همزمان تنزیه کند. دلیلش هم این است که زبان در جهان معمولی زبان مستقیم است و مشکلی ندارد ولی وقتی از این عالم بیرون می رود به لرزش می افتد. این اقتضای زبان است.

فلسفه دین مباحث مختلفی دارد. رایج ترینش آن است که آیا خدا هست یا نیست و ما برای آن شواهدی داریم و اگر داریم آیا این شواهد برای پذیرش چنین مدعای سنگینی کافی هست یا خیر. در اینجا شما مجددا به براهین اثبات خدا بر می گردید و آنها را بررسی می کنید، اما نه به صورت متکلمان و فیلسوفان سنتی. تفاوت هایی در اینجا وجود دارد. این افراد به چیزی که تاریخ فلسفه بدان منتهی شده است توجه دارند. علاوه بر این برهان های جدیدی هم در فضای قرن بیستم شکل گرفته است و در کتاب های کلام فلسفی ما وجود ندارد. برای مثال براهین بر اساس تجربه دینی یا برهان اخلاقی که پس از کانت رواج یافته است.یا براهین پراگماتیستی که پس از پاسکال بدست آمده اند از این دسته اند. البته توجه داشته باشید که این استدلال ها به دنبال این نیستند که به طور قطعی ثابت کنند خدا هست یا نیست. بلکه صرفا در حد یک شاهد و معقولیت می توان بحث کرد.

علاوه بر این مسائلی مانند زبان دین هم مهم است. زبان خداوند امروز از مهم ترین بحث های فلسفه دین است. زیرا اگر ما به اینجا برسیم که سخن گفتن از خداوند اساسا ممکن نیست، باید این رشته را تعطیل کنیم! اما آیا می شود از طریق این زبان که متناسب و انتزاع شده از این عالم است، درباره ی یک موجود به کلی دیگر سخن گفت یا خیر؟

ما عموما معتقدیم که دال و مدلول، و زبان و متعلق آن باید تناسبی با هم داشته باشد. اما ادعای ادیان این است که چیزی مانند خداوند نیست و اختلاف کیفی نامتناهی میان ما و خداوند وجود دارد. اما اگر چنین است، چطور می توان از طریق زبان درباره ی او سخن گفت؟ وقتی ما واژه ای مثل مهربانی و عشق را به انسانی نسبت می دهیم، می دانیم به چه معنایی است. اما در مورد خداوند وقتی می گوییم خدا عشق است چه معنایی دارد؟ آیا دقیقا همان معنایی را می دهد که در زمینه ی غیر دینی دارد؟ این مستلزم نوعی تشبیه خدا به انسان است. اگر بگوییم معنای دیگری دارد، آیا این معنای دیگر را من می فهمم؟ اگر بله چطور می فهمم و اگر نه، پس دین چه جایگاهی نزد ما دارد؟ راه میانه چیست؟ تمثیل است که توماس می گوید؟ سمبلیسم است که تیلیش می گوید؟ یا چیزی دیگر؟

پرسش از حجیت تجربه دینی، کثرت و وحدت ادیان، جاودانگی نفس، معجزه، رابطه علم و دین و رابطه عقلانیت و ایمان و ... از سوالات اساسی فلسفه دین است. فلسفه دین هیچ تعهدی به الحاد یا به خداباوری ندارد. اما امروز برخی فکر می کنند که فلسفه دین متضمن الحاد است و این عوام زدگی است. بدون تردید بزرگترین دفاعیه ها از دین و باورهای دینی در بین فیلسوفان دین وجود دارد. کسانی که دغدغه ی دین دارند و می خواهند در ادبیات جهانی شرکت کنند و حرفی بزنند، نمی توانند حرف های فیلسوفان برجسته ی دین را نادیده بگیرند.
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 2942